فلسفه علوم انسانی 1 (جزوه درسی)

مفاهیم و کلیات علم

علم در دوره‌های مختلف تاریخی قلمرو واحدی نداشته است در برخی از مقاطع، فلسفه بخشی از علم و علم اعلی خوانده می‌شده و دین نیز از هویتی علمی بهره‌مند بوده است. در مقطعی دیگر، ایده‌ها و مثل افلاطونی حقایق علمی‌ بوده‌اند و علم بشر نیز از قبل اتحاد و وصول به آن‌ها تامین می‌شده است. همچنین در دوره‌ای ایدئولوژی‌ها در متن گزاره‌های علمی قرار گرفته و درباره صحت و سقم آن‌ها داوری می‌شده است. اینک نزدیک به یک سده است که علم حلقه‌ای از معرفت و آگاهی بشر خوانده می‌شود که مستقل از دیگر حوزه‌های معرفتی است. در این دیدگاه دین، فلسفه، ایدئولوژی و اسطوره موضوع علم هستند.

براى علم، تعاریف مختلفى بیان شده است و این تعاریف مختلف، ریشه در مبانى فلسفى و معرفت شناختى متفاوت دارند و به مواضعه و قرارداد افراد باز نمى‏گردند (پارسانیا، 1383: 148) و به همین دلیل عدول از این تعاریف و توافق بر سر یک تعریف واحد درباره علم به سادگى ممکن و میسر نیست.

تعاریف ارائه شده از علم را در سه گروه می‌توان قرار داد. اول تعاریف پوزیتویستى و تجربى، دوم تعاریف قبل تجربى، سوم تعاریف بعد تجربى.

تعریف پوزیتویستى از علم با آن که عمرى کمتر از دو قرن دارد همان تعریفى است که در حاشیة اقتدار دنیاى غرب، اینک غلبة جهانى ‏یافته و در سازمان‏هاى رسمىِ علم و از جمله مراکز آموزشى ایران متأسّفانه از نخستین سال‏هاى آموزشى در سطوح مختلف، هرزه‏وار و به‌گونه‌ای سخیف تعلیم داده مى‏شود چندان که سایر معانی علم و از جمله معنایى که فرهنگ و تمدن اسلامى با آن‏ مأنوس بوده اینک با عنوان معرفت و آگاهی‌های غیر علمی در انزوا و بلکه در معرض فراموشى قرار گرفته است.

معناى پوزیتویستى و یا تجربى علم معنایی است که تنها در بخشی کوتاه از فرهنگ و تمدن غرب یعنی از نیمه دوم قرن نوزدهم تا نیمه دوم قرن بیستم سیطره و غلبه یافت.

معناى بعد تجربى علم، معناى پسامدرن از علم است. زمینه‏هاى تکوین این معنا به تدریج از نیمه دوم قرن بیستم پدید آمد. این معنا گرچه همچنان در بیرون از محیط‌هاى رسمى علمى و در حاشیة صورت غالب علم مدرن است، لکن حوزة مباحث فلسفى علم و فلسفة علم را تسخیر کرده‌است.

«تعاریف ماقبل تجربى علم، مجموعه تعاریفى است که به لحاظ تاریخى قبل از غلبة معناى پوزیتویستى علم در تاریخ وفرهنگ‏ بشرى حضور داشته‏است»(پارسانیا، 1380). این نوع تعریف در محدودة فرهنگ‏هاى دینى، در حوزة متافیزیک در یونان، دنیاى اسلام و حتی در مقطع نخستین فلسفه‏هاى مدرن، مقبولیت دارد. علم در این تعاریف نیز شیوه و روشی مختص به خود داشته و در مقابل آگاهی‌ها و معرفت‌های دیگری قرار می‌گیرد که به رغم کارکردهای مفید و مؤثّر خود، غیر‌علمی‌اند؛ مانند شعر، خطابه و جدل.

علوم اجتماعی

اصطلاح علوم اجتماعی در معانی متفاوتی مورد استفاده قرار می‌گیرد. که در مواردی مترادف با علوم انسانی، در مواردی محدودتر از علوم انسانی و در مواردی هم گسترده‌تر از آن به کار برده شده است.

الف) علوم اجتماعی به معنای علوم انسانی (در مقابل علوم طبیعی): علوم اجتماعی در این معنی در مقابل علوم طبیعی قرار می‌گیرد و به مطالعه تمامی عرصه‌های رفتار انسانی می‌پردازد. بر این اساس علومی همچون جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، روان‌شناسی اجتماعی، علوم سیاسی، اقتصاد و انسان‌شناسی، علوم اجتماعی نامیده می‌شوند. لازم به ذکر است که علوم انسانی به این معنی علومی همچون فلسفه را نیز در بر می‌گیرد.

ب) علوم اجتماعی به معنای علوم انسانی (در مقابل حکمت نظری): علوم انسانی یا همان حکمت عملی، شامل معرفت‌هایی است که موضوعات آن‌ها امور انسانی است و با خواست و اراده انسان تحقق می‌پذیرد. بر اساس این تعریف از علوم انسانی، علومی مثل فلسفه در زمره علوم انسانی محسوب نمی‌شود. از آنجایی که مسئله این پژوهش یعنی رابطه نظریه و مشاهده، مسئله مشترک میان همه علومی که در این دسته جای می‌گیرند، می‌باشد بنابراین مراد ما از علوم اجتماعی که در مواردی هم اصطلاح علوم انسانی را به جای آن استعمال نموده‌ایم. همین معناست. هرچند در اغلب موارد از دانشمندان جامعه‌شناسی نام برده‌ایم و از مثال‌های جامعه‌شناختی استفاده کرده‌ایم.

ج) علوم اجتماعی به معنای بخشی از علوم انسانی که به شئون اجتماعی انسان معطوف است: در این استعمال که هم علوم توصیفی و هم علوم هنجاری را شامل می‌شود؛ علومی که به جنبه‌های فردی رفتار انسان می‌پردازند، علوم اجتماعی محسوب نمی‌شوند. بر این اساس علومی همچون روان‌شناسی از تعریف علوم اجتماعی خارج می‌شوند.

د) علوم اجتماعی به معنای آن بخش از علوم انسانی که به شئون اجتماعی انسان معطوف است و فقط جنبه توصیفی دارد: این خاص‌ترین استعمال این اصطلاح است که بر اساس آن علوم هنجاری مثل علم حقوق از دایره آن خارج می‌شوند.

ه) علوم اجتماعی به معنایی اعم از علوم انسانی: گاهی علوم انسانی برای جدا کردن بخشی از دانش‌های بشری از علوم طبیعی و علوم اجتماعی به کار می‌رود. که در این معنا علومی همچون ادبیات، زبان‌های خارجی، فلسفه، تاریخ هنر، خداشناسی، و موسیقی در علوم انسانی مورد توجه واقع می‌شود. این علوم به تدریج در علوم اجتماعی وارد شده و زیر مجموعه آن قرار گرفته است.

فلسفه علم

تعریف فلسفه علم، ‌فلسفه علوم طبیعی و فلسفه علوم اجتماعی،‌ ارتباط تنگاتنگی با تعریف علم و فلسفه دارد. به همین دلیل تعریف اصطلاحات مذکور از منظر کانت که فلسفه را به معرفت‌شناسی تقلیل می‌دهد، کنت که فلسفه را مهمل می‌خواند، نوکانتی‌ها که فلسفه را به تاریخ یا جامعه‌شناسی علم تقلیل می‌دهد یا ماتریالیست‌هایی که فلسفه علم را طرح می‌نمایند؛ بسیار متفاوت خواهد بود. این اصطلاحات از منظر فلسفه اسلامی به این شرح است.

{فلسفه‌ علم، یکی از شاخه‌های علوم فلسفی است که با روش عقلی به علوم تجربی نگاهی معرفت‌شناسانه دارد. و مباحثی از قبیل مبادی علوم تجربی، روش تحقیق، سیر تحولات و اهداف علوم تجربی را مورد بررسی قرار می‌دهد}. مسائلی که در فلسفه‌ علم مورد بررسی قرار می‌گیرد به این شرح است: آیا علم تجربی یقین‌آور است یا ظن‌آور؟ یعنی آیا می‌توان با مطالعات تجربی به شناختی پایدار، مطلق و مطابق با واقع از واقعیات تجربی دست یافت؟ یا این که معرفت تجربی مدام در حال تغییر و دگرگونی است؟ بنابراین فلسفه‌ علم معرفت‌شناسی مضاف است که صرفا شناخت‌های تجربی را بررسی کرده و ارزش معرفت‌شناختی آن‌ها را بیان می‌کند.

فلسفه علوم اجتماعی

علوم اجتماعی از مبادی ویژه‌ای سیراب می‌شود که در خود آن علوم از آن‌ها بحث نمی‌شود بلکه فلسفه علوم اجتماعی عهده‌دار بررسی آن است. {بنابراین فلسفه علوم اجتماعی، علمی است که به مطالعه و بررسی مبادی، منطق و روش‌های علوم اجتماعی می‌پردازد}. پرسش‌های عمومی فلسفه علوم اجتماعی بدین شرح است: وجه تمایز علوم اجتماعی از علوم طبیعی چیست؟ علوم اجتماعی از چه روش‌هایی بهره می‌برد؟ آیا قوانین اجتماعی وجود دارد؟ معیارهای تبیین اجتماعی مناسب چیست؟  آیا بین پدیده‏های اجتماعی، ارتباط علّی وجود دارد؟ نقش نظریه در توضیح اجتماعی چیست؟ فلسفه علوم اجتماعی در پی به‏دست آوردن تعبیری از علوم اجتماعی است که این پرسش‌ها را پاسخ دهد (همان).

اندیشه/ تفکر/ فلسفه/ مطالعه اجتماعی/ دانش

دربارۀ اندیشۀ اجتماعی تعاریف مختلفی بیان شده است از آن جمله این که اندیشۀ اجتماعی عبارت است تمامی تفکرات، تأملات و بررسی‌های اجتماعی که به وسیله مورخان، سیاحان و فلاسفه در مورد زندگی اجتماعی انسان و پدیده‌های اجتماعی به صورت تعقلی و نظری انجام گرفته و بدون استفاده از روش‌های علمی جدید است که مبتنی بر تجربه ، مشاهده ، مقایسه و نمونه گیری است. یا مقصود از اندیشۀ اجتماعی  آن دسته از تفکراتی است که دربارۀ امور اجتماعی ابراز شده است امور اجتماعی اموری هستند که هستی و قوام آنها به جمع وابسته است و در تحقق و وجود آنها جماعت و گروه لازم است. « عموماً اندیشۀ اجتماعی به نظریاتی می‌گوییم که در پی تبیین علمی یا فلسفی مسائل مربوط به زندگی اجتماعی انسان است. جامعۀ بشری شامل پویش‌های گوناگونی مانند پویش اقتصادی، تاریخی، سیاسی، دینی و امور مربوط به حکومت و خانواده، مالکیت، رابطۀ زن و مرد، تعلیم و تربیت، آزادی و عدالت و غیره است و نیز به اندیشه‌هایی که به ژرف اندیشان اجتماعی پیش از ظهور علوم اجتماعی کنونی در تاریخ فرهنگ ابراز گردیده‌اند، اندیشۀ اجتماعی می‌گوییم.

در مجموع «اندیشۀ اجتماعی» به مجموعه گزاره‌ها و مفاهیم مرتبطی می‌گویند که درصدد شناخت و فهم مسائل جامعه و اجتماع باشد. از این تعاریفی که دربارۀ اندیشه اجتماعی می‌شود این گونه  فهمیده می‌شود که این گزاره‌ها و مفاهیم یک سری اطلاعات جسته گریخته و بدون روش خاصی دربارۀ اجتماع می‌باشد. لذا در این جا باید تأمل جدی ای دربارۀ چیستی« اندیشۀ اجتماعی » بشود به این معنا که اندیشۀ اجتماعی با تعریف مذکور حاکی از ؛ غیر روشمند بودن و شناختی غیرعلمی از جامعه و اجتماع است . بنابراین بر اساس دیدگاه پوزیتیویستی اندیشه اجتماعی عبارت است از ایده‌هایی راجع به جامعه. تفکر نسبت به اندیشه تامل بیشتری می‌طلبد و بنابراین تفکر اجتماعی نسبت به اندیشه اجتماعی معتبرتر است.

در حالیکه در دیدگاه اندیشمندان مسلمان آنچه با عنوان اندیشۀ اجتماعی گفته می‌شود ، معرفتی از سنخ علم است، بنابراین روشمند هم خواهد بود زیرا علم بدون روش تحقق نخواهد یافت . در نتیجه اگر منظور از اندیشۀ اجتماعی بیان غیر علمی بودن و غیر روشمند بودن مباحث موجود در میان متفکران اسلامی باشد، این ترکیب صحیح نخواهد بود و باید از ترکیب «علم اجتماعی» استفاده کرد و اگر منظور صرفاً  ایجاد یک تفاوت اصطلاحی میان دو طیف فکری ـ اندیشۀ اجتماعی غربی با اندیشۀ اجتماعی مسلمین ـ است و ناظر بر غیر علمی و غیر روش بودن اندیشۀ اجتماعی مسلمین، نیست، این اختلاف مبنایی نخواهد شد و بیشتر دعوای لفظی است . 

اندیشه اجتماعی عبارت است از ایده‌هایی راجع به جامعه. تفکر نسبت به اندیشه تامل بیشتری می‌طلبد و بنابراین تفکر اجتماعی نسبت به اندیشه اجتماعی معتبرتر است. فلسفه اجتماعی از نظر کنت عبارت است از تفکر فلسفی کردن راجع به جامعه. یعنی با روش عقلی راجع به جامعه مطالعه کردن. این حرف را برای اولین بار کنت مطرح می‌کند و سه مرحله ربانی، متافیزیکی و پوزیتویستی را بر اساس این اندیشه پی می‌ریزد. اما فلسفه در ادبیات فیلسوفان مسلمان در مقابل معرفت و مترادف با علم است. بنابراین فلسفه اجتماعی به معنای علم اجتماعی است که حس و تجربه نیز در آن نقش دارد. از نظر کنت هر تفکر دینی اندیشه اجتماعی است ولی فلسفه اجتماعی نیست. مرحله تفکر ربانی اندیشه اجتماعی است ولی فلسفه اجتماعی نیست. کنت می‌گوید: در مرحله تفکر فلسفی به ذوات اشیاء نظر می‌کنند اما تفکر علمی فقط روابط را می‌خواهد بفهمد و عوارض اشیاء را می‌شناسد. البته خود فیلسوفان ادعا نمی‌کنند که اشیاء را به ذات آن می‌شناسند در این باره بوعلی می‌گوید شناخت حقیقی امور بسیار مشکل است و ما معمولا اشیاء را به لوازم و عوارض آن می‌شناسیم. اگر از این دیدگاه (کنت) به مسئله نگاه کنیم کارهای مسلمانان در گروه فلسفه اجتماعی و برخی نیز در تفکر اجتماعی می‌گنجد. با نگاه پوزیتویستی فلسفه علم اجتماعی نیز نخواهیم داشت چون اصلا فلسفه علم نیست. اما با تحولاتی که پوزیتویسم پیدا کرد کم کم زمینه شکل‌گیری فلسفه علم اجتماعی به وجود آمد.

مطالعه اجتماعی نوعی سازمان بندی و روش در آن وجود دارد ولی روش آن به یک معنا saientific نیست. مطالعه اجتماعی نوعی سنخیت با فلسفه اجتماعی دارد و با تفکرات و تاملات اجتماعی قرابت دارد. دیدگاه‌های پست مدرن (فوکو) زمینه شکل‌گیری مطالعات اجتماعی را فراهم آورد.

رابطه نظریه و فرهنگ نظریات و منظرهای علمی

نظریات علمی حاصل تلاش نظری دانشمندان برای شناخت موضوعات مختلف است عالمانی که در دورن هر علم فعالیت می‌کنند با آن که نظریات علمی را تولید می کنند از آن جهت که به موضوع علم خود نظر می دوزند، درباره نظریه خود بحث نمی کنند. نظریات علمی را کسانی موضوع معرفت و علم خود قرار می دهد که درباره علم می‌اندیشند. علم را از منظرهای مختلف می توان محل بحث و گفت و گو قرار داد و معرفت شناسان و فیلسوفان علم روابط معرفتی نظریات علمی رابا مبادی، مبانی، اصول موضوعه، پیش فرض ها، مفاهیم، موضوعات و حتی با دیگر علوم و دانش ها مورد بررسی قرار داده و پیامدهای معرفتی و منطقی یک دانش علمی را بررسی می کنند. جامعه شناسان معرفت و علم روابط تاریخی، فرهنگی و اجتماعی نظریات علمی را دنبال می کنند. بررسی روابط معرفتی و منطقی یک نظریه علمی با عناصر و  اجزای درونی و بیرونی آن غیر از بررسی روابط فرهنگی و تاریخی نظریه با زمینه‌ها و عوامل اجتماعی آن می باشد. این دو بررسی از دو منظر متفاوت انجام می شود.

 منظر نخست: نظریه علمی را در جهان نخست یعنی در مقام نفس الامر و با صرف نظراز ظرف آگاهی فردی و اجتماعی مورد بررسی قرار می دهد و روابط آشکار و پنهان نظریه را با مبادی اجزاء و لوازم آن دنبال می‌کند و منظر دوم، نظریه را در جهان دوم یعنی ظرف آگاهی و معرفت عالم و بلکه در جهان سوم یعنی در ظرف فرهنگ و آگاهی جمعی مورد نظر قرار می‌دهد و عوامل وجودی و یا زمینه های بروز و حضور آن را در جامعه علمی شناسایی می کند.

این مقاله درسه بخش تنظیم شده است. در بخش اول به مسائلی پرداخته می‌شود که از منظر نخست برای هر نظریه وجود دارد، در این بخش ابعاد منطقی و معرفتی نظریات دنبال می شود، دربخش دوم و سوم از منظر دوم به نظریات نگاه می‌شود. در بخش دوم ابعاد وجودی و اجتماعی نظریات به طور عام شناسایی می شود و در بخش سوم از مسائلی بحث می‌شود که نظریات هنگام مهاجرت از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر پیدا می‌کنند.

بخش نخست: ابعاد منطقی و معرفتی نظریه مبادی و اصول موضوعات

نظریه علمی در جهان نخست به لحاظ نفس الامر خود با برخی تصورات و تصدیقات آغازین همراه است، این تصورات و تصدیقات اگر بدیهی یا بالضروره راست نباشند به عنوان اصل موضوعی یا پیش فرض مورد نظر قرار می‌گیرند و بدین ترتیب هر علم و نظریه علمی با برخی اصول و مبادی تصوری و تصدیقی آغاز می شود و مبادی و اصول موضوعه هر علم را به چند دسته می توان تقسیم کرد.

اول: مبادی هستی شناختی  

دوم: مبادی معرفت شناختی

سوم: مبادی انسان شناختی

چهارم: مبادی مربوط به سایر علوم

هر علمی به تناسب موضوع و روش خود از برخی مبادی بدیهی و یا نظری استفاده می کند مبدأ مورد استفاده علم اگر نظری باشد در علم مربوط به خود به بحث گذارده می شود و صحت و سقم آن نیز در همان علم روشن می شود.

دانش اجتماعی و نظریه های مربوط به آن از مبادی فراوانی برخوردار است. برخی از این مبادی هستی شناختی و بعضی دیگر معرفت شناختی است. الگوی نظری برخی از نظریه‌های اجتماعی از دیگر علوم نظیر زیست شناسی اتخاذ شده‌اند.

روش شناسی بنیادین و روش شناسی کاربردی

مجموعه مبادی و اصول موضوعه ای که نظریه علمی بر اساس آن‌ها شکل می‌گیرد، چهارچوب و مسیری را برای تکوین علم پدید می آورد که از آن باعنوان روش شناسی بنیادین می توان یاد کرد. روش شناسی بنیادین در قبال روش شناسی کاربردی قرار دارد. روش شناسی کاربردی، روش کاربرد یک نظریه علمی در حوزه های معرفتی مرتبط با آن نظریه را شناسایی می کند و حال آنکه روش شناسی بنیادین ناظر به روشی است که نظریه در مسیر آن تولید می شود. بنابراین روش بنیادین مقدم بر نظریه بوده و روش کاربردی موخر از نظریه است.

روش‌های بنیادین رویکردها و مکاتب نظری متناسب باخود را پدید می آورند و نظریه های علمی حاصل این رویکردها است.

به عنوان مثال پوزیتویسم با مبادی فلسفی و معرفت شناختی خود روش شناسی ویژه ای را پدید آورد که در دامن آن با رویکردهای مختلف، مکاتب و نظریات گوناگون پوزیتویستی درعرصه ها و حوزه های گوناگون علمی شکل می گیرد. مانند نظریه کنت ، دورکیم و حتی وبر در عرصه جامعه شناسی و یا فلسفه هگل از مسیر ماتریالیسم فوئر باخ روش شناسی ماتریالیسم دیالکتیک مارکس را به دنبال می آورد و در دامن این روش مکتب ستیز و تضاد با رویکردهای مختلف نظریات گوناگون مارکسیستی را در حلقه فرانکفورت و غیر آن پدید آورد.

کارکردهای روش شناسی بنیادی

ارتباط نظریه علمی با مبادی و اصول موضوعه آن، روش شناسی بنیادین علم را پدید می آورد. روش بنیادین علم، یک دانش و علم حقیقی است این علم مستقل از دانش هایی است که در آنها نظریه علمی و یا اصول موضوعه علوم به بحث گذارده می شود.

روش شناسی بنیادین ارتباط مبادی و اصول موضوعه نظریه را با رویکردها و نظریه های درون علم به صورت قضایایی شرطیه دنبال می‌کند و مدار صدق و کذب در قضایای شرطیه بر ربط موضوع و محمول مقدم و یا ربط موضوع و محمول تالی نیست بلکه مدار آن بر ربط و پیوندی است که بین مقدم و تالی وجود دارد. به همین دلیل صدق و کذب قضیه شرطیه مستقل از صدق و کذب مقدم و تالی آن است. یک قضیه شرطیه در فرض کذب مقدم و تالی نیز می‌تواند صادق باشد نظیر: لو کان فیهما الهه الا الله لفسدتا. اگر در آسمان و زمین الهه هایی غیر از خدای تعالی باشند آن دو فاسد خواهند شد. قضیه فوق، به رغم کذب مقدم و تالی صادق است و بر همین قیاس یک قضیه شرطیه با صدق مقدم و تالی نیز می‌تواند کاذب باشد.

روش شناسی بنیادین پیامدهای منطقی مبادی و اصول موضوعه مختلف گوناگون را نسبت به یک حوزه معرفتی و علمی به روش علمی جستجو می کند و عهده‌دار صدق و کذب مبادی یا صدق و کذب نظریه ای نیست که به اساس آن مبادی شکل می گیرد.

روش شناسی بنیادین تنها خطاهای روش شناختی یک نظریه را بیان می کند و در صورتی که یک نظریه از مبادی اعلان شده و یا ناگفته خود عدول کرده باشد، انحراف آن را مشخص می سازد و یا آن که مبادی نا گفته و پنهان علم را آشکار می کند. روش شناسی بنیادین با مشخص ساختن مبانی یک نظریه زمینه نقد های مبنایی آن را نیز پدید می آورد.

 نقدهای مبنایی نقدهایی است که ناظر به مبادی و اصول موضوعه نظریه و علم است، نقد مبنایی از موضع دانشی مطرح می‌شود که اصل موضوعی از آن دانش اخذ شده است اگر  اصل موضوعی اصل معرفت شناختی و یا فلسفی باشد نقد آن اصل، مربوط به همان علم است.

نسبت نظریه با روش شناسی

نظریه علمی پس از آن که شکل می گیرد به نوبه خود در دو امر اثر می گذارد.

اول؛ روش شناسی کاربردی                                

دوم؛ حوزه های و موضوعات علمی

اگر یک علم به یک موجود زنده تشبیه شود، نظریه در حکم قلب آن علم است. حوزه هایی که نظریه در آن فعال می‌شوند، در حکم اندام علم است و روش شناسی کاربردی در حکم رگ هایی است که ارتباط قلب با اندام را تأمین می کند و در این صورت مبادی و اصول موضوعه علم در حکم روح و جان نظریه است و روش بنیادین حلقه ارتباط روح و قلب را به عنوان یک واقعیت تأمین می کند و روش شناسی بنیادین به عنوان یک علم ارتباط مزبور را تبیین می‌کند. همان گونه که هر قلبی رگ‌های ویژه  خود را طلب می کنند، بین نظریه و روش های کاربردی تناسب است. مثلاً نظریه های پوزیتویستی بیشتر مقتضی روش های پهن دامنه هستند و نظریه های تفهمی و پدیدار شناختی به سوی روش های ژرفایی و عمیق گرایش دارند. هر نظریه به تناسب ساختار معرفتی درونی خود که متأثر از مبادی و اصول موضوعه آن نیز می باشد، موضوعات خاصی را به عنوان عوامل اصلی و علت های مسلط در قلمرو دانش خود مطرح می کند و این مسئله موجب می شود تا پرداختن به آن عوامل به عنوان حوزه مورد علاقه نظریه، فعال می شود و بر همین قیاس در هر نظریه برخی عوامل از محور گفت و گوی علمی خارج شده و یا کم رنگ می گردند و به دنبال آن حوزه مربوط به آن عوامل از قلمر و دانش و فهم خارج می شود.

مثلاً در نظریه‌های انتقادی جامعه شناسی، حوزه فرهنگ و ارتباطات به دلیل اهمیتی که در متن نظریه دارند، فعال می‌شود و به همین دلیل در حاشیه این نظریه جامعه شناسی فرهنگ بسط پیدا می کنند و یا در نظریه کارکردگرایی دورکیم، به دلیل نقشی که در متن نظریه برای تقسیم کار و مانند آن قایل است، جامعه شناسی صنعت، کار و شغل و مانند آن فعال می گردد.

ساختار معرفتی هر نظریه علمی نیز که مبتنی بر مبادی و اصول موضوعه خود بوده و پی آمدها و لوازم منطقی خود را در قلمرو روش شناسی کاربردی و حوزه های معرفتی علم به دنبال می آورد، متشکل از مجموعه مفاهیم، تصورات و گزاره هایی است که بر اساس مبانی خود به گونه ای منطقی و علمی سازمان یافته اند.

در درون هر نظریه عامل و یا عواملی خاص به عنوان علت و یا علل اصلی و یا عامل مسلط در نظریه معرفی می شوند. به عنوان مثال در نظریه دورکیم، مفاهیم کارکرد، وجدان جمعی، صنعت، سنت از جمله مفاهیم و تصوراتی هستند که در نظریه به کار برده می شوند و تقسیم کار از جمله عوامل و علل اصلی برای تبیینی مسائل اجتماعی است و بر همین قیاس در نظریه مارکسیسم کلاسیک، مفاهیم طبقه، اقتصاد، ابزار تولید، ایدئولوژی، تضاد و ستیز، بورژوازی، پرولتاریا و... از مفاهیم اصلی نظریه و اقتصاد از عوامل مسلط بر تحولات اجتماعی است.

بخش دوم: ابعاد وجودی اجتماعی نظریه

از منظر دوم، ابعاد لوازم و ساحت های منطقی و معرفتی درون نظریه دنبال نمی شود. ابعاد منطقی و معرفتی نظریه مربوط به مقام نفس الامر نظریه وجهان اول است. در منظر دوم، از سبب پیدایش نظریه در جامعه و فرهنگ پرسش می‌شود. این سؤال به لوازم و ابعاد منطقی نظریه و ساختار درونی و لوازم منطقی آن کاری ندارد، بلکه به عوامل وجودی آن نظر می دوزد. و دلایل تکوین نظریه را در ذهن داشته و عوامل ظهور آن را در حوزه معرفت بشری دنبال می‌کند. منظر دوم از افق جهان دوم و سوم به نظریه  می نگرد.

یک نظریه برای آن که در جامعه علمی به صورت یک نظریه علمی مطرح شود، به برخی از عوامل و زمینه های اجتماعی و فردی نیازمند است. نظریه همواره از طریق افراد به عرصه حیات جمعی وارد می شود و به همین دلیل زمینه‌های فردی دانشمندان نیز در پیدایش و ظهور نظریه دخالت دارد.

زمینه­های وجودی معرفتی  

در مباحث مربوط به منظر نخست دانسته شد هر نظریه به حسب ذات و نفس الامر خود از یک سری لوازم و روابط منطقی برخوردار است. هر نظریه مبتنی بر برخی اصول موضوعه و مبادی هستی شناختی، معرفت شناختی و مانند آن است و بر اساس روش خاصی که متأثر از آن مبادی است، شکل می گیرد و ملزومات منطقی مختص به خود را نیز داراست و این مطلب نشان می دهد که ج{یک نظریه در عرصه فرهنگ نیز مستقل از مبانی و ملزومات خود نمی تواند شکل بگیرد. یعنی یک نظریه علمی برای آن که به لحاظ تاریخی به حوزه فرهنگ وارد شود، باید مبانی و مبادی آن به قلمرو فرهنگ وارد شده باشد و روش تولید معرفت متناسب با آن نظریه در جامعه علمی پدید آمده باشد، از این گونه عوامل و زمینه های اجتماعی که ربط منطقی نیز با نظریه دارند، با عنوان عوامل و زمینه های معرفتی یاد می کنیم}.

زمینه های معرفتی همان گونه که گذشت، شامل مبادی، روش شناسی بنیادی و رویکردها و مکاتب می شود. تحقق زمینه های فوق، شرط لازم برای پدید آمدن مفاهیم و ساختار معرفتی نظریه هستند و البته نظریه پس از آن که تکوین پیدا کند، روش شناسی کاربردی خود را پیدا کرده و حوزه های متناسب با خود را نیز فعال می گرداند.

هر فرهنگی لایه ها و سطوح مختلف دارد، عمیق ترین لایه های فرهنگی، لایه های است که عهده دار تفسیر انسان و جهان می باشد، مجموعه معانی ای که جغرافیای هستی را ترسیم کرده و انسان را در آن تعریف می کند، سعادت و آرمان های زندگی را معنا کرده و زندگی و مرگ را تبیین می نماید. و این لایه از فرهنگ همان بخشی است که بیشترین بنیادهای معرفتی علم را در خود جای می دهد و به بیان دیگر مهم ترین مبادی منطقی در علم یعنی مبادی هستی شناختی، انسان شناختی و معرفت شناختی در این لایه فرهنگ قرار می گیرند. این مبادی در سطوح مختلف بعدی فرهنگ یعنی، در علوم و دانش های جزئی و کاربردی و در ارزش ها، هنجارها و نمادهای اجتماعی پیامدهای خود را به دنبال داشته و لوازم خود را نشان می دهند. رویکردها، مکاتب، و نظریه های علمی مربوط به دانش های جزئی به همراه شیوه و روش های تولید آنان در لایه های میانی فرهنگ قرار می گیرند.

یک نظریه علمی درلایه های میانی فرهنگ هنگامی به طور طبیعی و درون‌زا شکل می گیرد که مبادی آن از قبل به حوزه فرهنگ وارد شده باشد. و یک فرد در درون فرهنگ به طور طبیعی، هنگامی به تولید نظریه می پردازد، که بنیان‌ها و مبادی آن را از درون فرهنگ فرا گرفته باشد. به عنوان مثال، نظریه های علم مدرن در قرن نوزدهم و بیستم، پس از ورود بنیان های معرفتی آنها در سده های پس از رنسانس شکل گرفتند. این نظریه ها گر چه در چارچوب رویکردها و مکاتب مختلف پدید آمدند و لکن همه آنها با روش مدرن علم تولید شده اند و این روش در اثر تفسیر نوینی بود که فرهنگ غرب در دوران جدید از عالم و آدم ارائه داد. این تفسیر نخست در سطح دانش­هایی واقع شد که مرتبط با این افق ازمعرفت می باشد. یعنی در سطح معرفت های دینی و فلسفی رخ داد.

پروتستانیسم تأثیرات خود را بر عرصه معرفت دینی گذارد و فیلسوفان عصر روشنگری نظیر دکارت و بیکن، بسترهای فلسفی آن را پدید آوردند. سکولاریزم، و تبیین دنیوی و این جهانی هستی، صورت و قالب هستی شناسی فرهنگ مدرن غرب است غلبه این نگاه، به حذف آشکار یا پنهان ابعاد معنوی و لایه های قدسی جهان از منظر انسان معاصر منجر شد. امانیسم به معنای اصالت انسان دنیوی و این جهانی سیرت انسان شناسی مدرن است که بر هستی شناسی سکولار اعتماد کرده است. و روشنگری به معنای نفی مرجعیت و وحی و شهود در عرصه معرفت بشری؛ بنیان معرفت شناختی دانش های مدرن را می سازد.

علوم جزئی دیگری که نظریه اصول موضوعه خود را به صورت منطقی از آنها اخذ می کند، نیز قبل از آن که نظریه در یک حوزه علمی خاص تکوین یابد. باید در جهان علمی ظاهر شده باشند، مثلاً دیدگاههای جامعه شناختی ای که اصول موضوعه و یا الگوی معرفتی خود را از زیست شناسی می گیرند قبل از ظهور زیست شناسی مدرن، و پیدایش نظریات داروین و مانند آن نمی توانستند پدید آیند.

تکوین نظریه در جهان علمی، علاوه بر آن که مرهون زمینه های فلسفی، معرفت شناختی و یا زمینه های معرفتی مربوط به سایر علوم است، از پیشینه تاریخی علمی که در بستر آن شکل گرفته است، نیز استفاده می کند. حضور نظریه های پیشین، و ذخیره معرفتی درون یک علم و تطوراتی که یک دانش در مسیر تلاش های عالمان گذشته داشته، نقدها و نقص‌هایی که بر نظریات گذشتگان در درون علم وارد شده، نقص هایی که از نظریات پیشین آشکار شده است، از جمله عوامل وجودی برای شکل گیری یک نظریه جدید هستند. بسیاری از نظریاتی که در اثر تلفیق نظریات قبلی درون یک علم پدید می آیند، محصول تطورات درونی همان علم هستند.

روش شناسی بنیادینی که نظریه از طریق آن تولید می شود، نیز باید قبل از تولید و پیدایش نظریه در جامعه علمی به رسمیت شناخته شده باشد. رسمیت یافتن روش الزاماً به معنای تکوین دانشی به نام روش شناسی نیست. روش شناسی به عنوان یک دانش، علم و پدیده ای متأخر از روش است.

روش متن سلوک و رفتار علمی است که توسط عالمان طی می شود. عالمان در هنگام کار علمی خود، به موضوع معرفت و علم خود نظر می دوزند و نسبت به آن خود آگاهی دارند. آنان ممکن است از راهی که می روند، غافل بوده و به آن نظر نداشته باشند.

دانش نظری بدون مسیر و معرفت علمی پدید نمی آید و مسیر علمی باید هر چند به صورت نا خود آگاه مورد قبول و پذیرش عالم و جامعه علمی باشد، مثلاً در محیطی که تنها روش پوزیتویستی علم به رسمیت شناخته شده باشد. دانش‌هایی که با روش عقلی، نقلی و یا شهودی تحصیل می شوند، مورد قبول و پذیرش قرار نگرفته و عنوان علمی پیدا نمی کنند.

اگر نظریه در قالب یک مکتب و رویکرد خاصی عرضه  می شود و یا مربوط به یک حوزه خاص علمی می باشد، بروز آن متأخر از ظهور رویکرد و یا مکتب مربوط به آن است و اغلب متاخر از ظهور حوزه ای است که نظریه مربوط به آن است.

مثلاً نظریاتی که در درون مارکسیسم و یا در چارچوب کارکردگرایی ساختی مطرح شده اند، همگی پس از ظهور مکاتب مربوط به خود و تکوین نظریات مادر در درون همان مکتب پدید آمده اند.

زمینه­های وجودی غیر معرفتی

نظریه در جهان علمی علاوه بر زمینه های معرفتی از زمینه های وجودی دیگری که بیشتر جنبه انگیزشی و غیر معرفتی دارند، نیز بهره می برد و بلکه تأثیر این دست از زمینه­ها کمتر از زمینه های معرفتی نیست.

زمینه­های وجودی غیر معرفتی را به لحاظ­های مختلف به انواع متفاوتی می­توان تقسیم کرد:

الف: عوامل فردی

از جمله تقسیمات این است که، عوامل وجودی، یا فردی و یا اجتماعی هستند. عوامل فردی تکوین یک نظریه به زمینه های شخصیتی نظریه پرداز باز می گردد. نبوغ، انگیزه های شخصی، زمینه های خانوادگی، تجربیات زیستی، خصوصیات روانی، از جمله عوامل فردی است. تبیین این دسته از عوامل بیشتر بر عهده روان کاوی شخصیت و روان‌شناسی فرد باز می گردد. برخی از آثاری که به بیان نظریه های یک علم می پردازند، بخشی از فصول خود را متوجه این مسئله می

/ 0 نظر / 182 بازدید