معرفت شناسی دینی Epistemology

باسمه تعالی

معرفت شناسی Epistemology

مبانی معرفت دینی

Essentials of Religious Epistemology

 فصل اول: معرفت دینی و معرفت شناسی دینی

برای دست یابی به تعریف دقیق مفاهیم ترکیبی، می باید به تفکیک آن ها را مورد توجه قرار داد. این مفاهیم در بحث حاضر عبارتند از:

دین چیست؟

دین در لغت: جزاء، اطاعت... استعاره به معنای شریعت نیز به کار رفته است.

در تعریف اصطلاحی از دین، سعه و ضیق بسیاری مشاهده می شود: گاه تعریف به گونه ای است که حتی شامل آیین هایی چون بودیسم و آیین های مبتنی بر ماده انگاری نیز می شود که در آن باور به وجود خداوند نیست. و گاه چنان محدود که تنها یک دین بلکه یک مذهب را در بر می گیرد.

مفهوم دین از جمله مفاهیمی است که به ظاهر روشن می نماید ولی یکی از واژه هایی است که اندیشمندان و محققان در تعریف آن سخنان بسیار ناهمگونی ارائه کرده و بر حقایقی متنوع تاکید دارند. برای مثال دین اسلام بر وحی گرایی و خدامحوری پای می فشارد، مسیحیان بر تثلیث، زرتشتیان بر ثنویت، آگوست کنت (1857- 1798م) دین انسان ستایی را بنا می نهد و مارکس (1883- 1818م) به رغم افیون دانستن دین های رایج، خود را بنیان گذار دینی جدید معرفی می کند.

در تایید این مطلب نگاه اجمالی به رویکردهای اندیشمندان به دین کافی است.

الف) تعاریف ماهوی از دین

در نوعی از تعاریف، به چیستی، جوهر و محتوای دین پرداخته شده است از قبیل: ماهیت دین، اعتقاد به وجود خداوند است، با این حساب در برخی از ادیان مثل بودا، اساسا خدایی وجود ندارد.

ب) تعریف کارکردگرایانه از دین

در تعاریفی چند که عمدتا از سوی جامعه شناسان و روانشناسان مطرح شده کارکرد و خاصیت دین مد نظر و مورد توجه است. بدین معنا که دین چه نیازی از نیازهای انسان را برطرف می سازد و چه خاصیتی می توان برای دین قائل شد؟ برای مثال اثر دین در کنترل نظم و آرامش جامعه، یا اختلاف و هراس و آشوب. در این سنخ از تعاریف، باورمندی به وجود خدا یا شیطان یا هر چیز دیگر می تواند دخیل باشد مهم مشاهده آن کارکرد است.

ج) تعاریف درون دینی

تعاریفی از دین بر اساس پیروان ادیان و مذاهب ارائه شده است. در این زمینه کار فیلسوف دین است که از میان تعاریف ارائه شده عناصر مشترک بین ادیان را بررسی و در صورت امکان به تعریفی یکسان دست یابد که بسیار دشوار بلکه ناممکن است.

د) تعاریف برون دینی

در این سنخ از تعاریف به حداقل ویژگی ها و عناصر اکتفا شده است لذا یک دین محور بوده و یا تنها به یک یا دو بعد از دین تکیه شده است. (تعریف حداقلی از دین) و گاه چنان دچار افراط شده و تعریف حداکثری ارائه داده اند که شامل انسان گرایی سکولار و کمونیسم[1] نیز شده است.

ضمیمه

وجوه مشترک مابین اسلام و کمونیسم

آرزوی پیامبران برای انسانیت چه بوده و کمونیسم چه آرزوی برای بشر داشت؟ کمونیسم چه وعده می دهد و چه هدف نهایی دارد؟ سمبل کمونیسم و شعاری که بر پرچمش نوشته است این جمله می باشد: نان و بهداشت برای همه. چه توهین عظیمی به مقام انسانیت. (بازرگان، پیشین، ص 34)

تساوی مدعای کمونیسم، به بیان بازرگان، مساوات کلاغ ها و الاغ هاست.(همان، ص 42)

دین دستور العملی جامع یا نگرش بخشی

برخی تعاریف دین، تعاریف تبلیغی، شعاری اند که نمی توان به آنها اعتنایی داشت، نظیر تعریف مارکس از دین که با نگرش منفی در تعریف دین آورده است: دین یعنی تخدیر بشر یا نگاه مثبت به دین گفته شده «هر چیز خوبی در بستر دین است. این تعاریف فاصله بسیاری از تعریف واقعی و حقیقی دین دارند.  (باورهای دینی، ص 20)

تعاریف اندیشمندان مسلمان از دین

مرحوم محمد تقی جعفری: دین به معنای خاص آن مجموعه ای از هست ها و بایدهای مستند به خداوند است که از طریق وحی و سنت معصومین (ع) برای هدایت و کمال انسان ها ظهور یافته است.» (فلسفه دین، دفتر نخست، ص 16)

تعریف مرحوم علامه طباطبایی از دین:

الدین؛ الاصول العلمیه و السنن و القوانین العملیه التی تضمن باتخاذها و العمل بها سعاده الانسان الحقیقه. (المیزان، ج16، ص 202)

دین اصول علمی و عقیدتی سنن و قوانین و احکام عملی است که اعتقاد به آن و تطبیق و عمل بر وفقش سعادت حقیقی انسان را تامین می کند.

پس مقوم ماهیت دین به دو چیز بستگی داردارتباط آن با جهان غیب و خدای جهان و دوم برنامه ریزی از نظر عقیده و رفتار و کردار. از این رو علاه دین را متشکل از عقیده و اخلاق و اعمال می داند.

تعریف آیت الله جوادی آملی:

مقصود از دین، مجموعه ای ازعقاید،‌ اخلاق،‌ قوانین فقهی و حقوقی که از ناحیه خداوند برای هدایت بشر و رستگاری او تعیین شده است. (ر.ک: منزلت عقل در هندسه معرفت دینی،  )

مقصود از دین، آیینی است که دارای عقاید صحیح و مطابق با واقع است و رفتارهایی را که در رسیدن انسان ها به کمال و سعادت حقیقی تاثیر دارد، توصیه می کند. (= اسلام)

بر اساس این تعریف، دین، دست کم از دو بخش تشکیل شده است: نخست عقاید و دوم دستورهای عملی مبتنی بر آن مبانی عقیدتی. البته مشهور آن است که محتوای دین سه بخش است:  (توصیه ها و دستورها)

  1. اعتقادات، مقومات و ارکان دین در برگیرنده سه بخش اساسی است

- توحید،

- نبوت

- معاد

  1. اخلاق،
  2. احکام.

جهان بینی الهی خاستگاه اخلاق و احکام دین است. برای دیندار بودن اعتقاد تفصیلی به آنها ضرورت دارد اما اعتقاد به اموری همچون معاد جسمانی، لوح، قلم و فرشتگان به اجمال کافی است. تاریخ امت ها و انبیای پیشین، خواه پدیده های جهان شناختی، همچون آسمان، زمین، تعداد آسمان ها و زمین و ... از ارکان دین نیستند. البته اظهار نظر وحی در این باره باید مورد تصدیق واقع شود، انکار وحی مستلزم خروج از دین است. «آمن الرسول بما انزل الیه من ربه و المومنون کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله...»[2]

«...فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع) نَعَمْ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ صِفْهُ لِی قَالَ مَنْ شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَقَرَّ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ آتَى الزَّکَاةَ وَ صَامَ‏ شَهْرَ رَمَضَانَ‏ وَ حَجَّ الْبَیْتَ فَهُوَ مُسْلِمٌ قُلْتُ فَالْإِیمَانُ قَالَ مَنْ شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَقَرَّ بِمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ آتَى الزَّکَاةَ وَ صَامَ‏ شَهْرَ رَمَضَانَ‏ وَ حَجَّ الْبَیْتَ وَ لَمْ یَلْقَ اللَّهَ بِذَنْبٍ أَوْعَدَ عَلَیْهِ النَّارَ فَهُوَ مُؤْمِنٌ...»[3]

اسلام تسلیم لفظی است، اما ایمان تسلیم قلبی است. «قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم»[4]

معرفت چیست؟

معرفت به معنای مطلق علم و آگاهی است. اعم از آگاهی ها مربوط به امور حسی یا فراحسی؛ معرفت با واسطه (علم حصولی) یا بی واسطه (علم حضوری)، معرفت در بحث معرفت دینی، معرفت شناسی دینی و معرفت شناسی، به همان معنای لغوی است، معرفت گزاره ای (قضیه ای) یا معرفت به مفاهیم (اجزای تشکیل دهنده گزاره)، معرفت درجه اول یا دوم.

معرفت شناسی مجموعه معرفت های انسان را بررسی و ارزیابی می کند از این رو علمی درجه دوم است.

معرفت و کاربردهای آن

  1. معرفت یقینی بالمعنی الاخص (یقین منطقی- ریاضی)

این نوع معرفت را که یقین منطقی و یقین مضاعف نیز می نامند، عبارت است از «اعتقاد جازم صادق ثابت» این نوع معرفت یا بدیهی است (بیّن) و بدون نیاز به استدلال یا نظری است و مدلل. (مبیَّن)

با قید جازم، ظنون خارج می شود، با قید صادق یعنی مطابق با واقع، جزم های غیرمطابق با واقع یعنی جهل های مرکب داخل تعریف نیست، با قید ثابت، گزارهای بین یا مبین را شامل شده و اعتقادها و باورهای صادق مقلدان خارج می شود.

  1. معرفت یقینی بالمعنی الخاص

مقصود از معرفت یقینی به معنای خاص، اعتقاد جازم صادق است، این تعریف شامل معرفت تقلیدی نیز می شود.

  1. معرفت یقینی بالمعنی الاعم (یقین روان شناختی)

مقصود از این اصطلاح، مطلق اعتقاد جازم است. در صورتی که با واقع مطابق باشد، بر آن معرفت، صادق است و گرنه از آن به جهل مرکب تعبیر می شود.در این لحاظ، صرفا ارتباط قضیه با مدرِک مورد نظر است نه ارتباط قضیه با واقع. یقین روانشناختی شامل جهل مرکب نیز می شود.

  1. معرفت ظنی یا ظن صادق

معرفت در این اصطلاح یعنی «اعتقاد راجح صادق» اگر معرفت مطابق با واقع نباشد، ظن کاذب خواهد بود. ظن اطمینانی (= علم متعارف، این همان علم عادی و عرفی است که مرتبه اعلای ظن و نزدیک به یقین است.) و ظن غیر اطمینانی.

مقصود از کاربردهای چهارگانه معرفت گزاره ای، شایع ترین و رایج ترین آنها کاربرد اول، سوم و چهارم است.

پس معرفت بر گزاره ای صادق است که حالت مدرِک، حالتی فراتر از شک، یعنی ظن یا قطع می باشد.[5]

معرفت درجه اول و معرفت درجه دوم

تقسیمات دانش و معرفت

- به لحاظ حقیقی و قراردادی بودن: حقیقی، اعتباری و قراردادی

- به لحاظ روش و شیوه تحقیق: نقلی، روش عقلی، روش حسی و تجربی

- بر اساس بی نیازی از استدلال یا نیازمندی به آن: بدیهی و نظری

- بر اساس مبتنی بودن بر تجربه یا مبتنی نبودن بر تجربه: علوم پیشینی و پسینی

- به لحاظ متعلق معرفت: معرفت دینی، معرفت غیردینی[6]

محور بحث در این جا بخشی از تقسیم اخیر یعنی معرفت دینی با رویکرد برون دینی است.

تقسیم معرفت به درجه اول و معرفت درجه دوم، ناظر به این است که اندیشمند از درون آن حوزه به مسائل مربوط به آن می نگرد و بر اساس مسلمات و اصول متعارف و موضوع آن به حل مسائل می پردازد. علوم اسلامی همچون کلام، فلسفه، فقه، اصول فقه، تفسیر و ... معرفت درجه اول هستند. (معرفت درجه اول) و گاه متعلق معرفت، خود معرفت نیست بلکه طبیعت، تاریخ، جامعه، لغت، دین و اموری از این قبیل است. به دیگر سخن در معرفت درجه دوم، علم به علم است. پس نحوه نگرش _درونی یا بیرونی_ یکی از تمایزات اساسی میان گزاره های معرفت درجه اول و دوم است.

معرفت شناسی، معرفتی درجه دوم

بحث از معرفت شناسی (Epistemology) خواه به صورت مطلق که مطلق آگاهی و علم را مورد بررسی قرار می دهد و خواه معرفت شناسی مقید که به دانسته های حوزه خاصی همچون دین، (= معرفت شناسی دینی)، علوم ریاضی و مانند آن اختصاص دارد.

در معرفت شناسی دینی، معرفت های انسان بازنگری و مورد ارزیابی قرار می گیرد، قلمرو آن با قلمرو معارف تجربی یا معارف عقلی بررسی می گردد، اگر تداخل یا تعارضی داشتند به چاره جویی و یافتن راه حلی می پردازد.

حقیقت معرفت دینی و معرفت شناسی دینی معرفت دینی:

معانی بسیاری برای معرفت دینی مطرح است که از میان آنها دو اصطلاح قابل قبول است:

  1. مجموعه شناخت هایی است در باره ادیان الهی که در بخش های عقاید، اخلاق و احکام و به عبارت دیگر در بخش های عقیدتی و ارزشی و به عبارت سوم در ابعاد هست ها و بایدها و نبایدها وجود دارد.  (سه بخش محوری، مجموعه شناخت های مطابق با واقع، در این قسمت معرفت بخ بخشی از آنها مثل منسوخ، مطلق، ... اسلامی و دینی نیست.)
  2. معرفت دینی، مجموعه معرفت هاست در مورد آنچه خداوند بر پیامبر اکرم (ص) نازل کرده و تبیین آن را بر عهده آن حضرت و جانشینانشان نهاده است.

در میان مسلمانان، این مجموعه معارف با عنوان علوم اسلامی اشتهار دارد نظیر فلسفه، کلام، حدیث شناسی، فقه، اصول، قرآن شناسی، تفسیر و ... در حقیقت بخش های سه گانه دین در قالب این علوم ظاهر شده است. مجموعه شناخت ما در باره بخش های دین، معرفت دینی است.

معرفت دینی معرفتی درجه اول است؛ زیرا این نوع معرفت به دین تعلق دارد برای مثال پاسخ به این سوال که آیا خداوند برای پیامبر جانشینانی نصب کرده یا انتخابی است، معرفت دینی است که صحت و سقم آن به علم کلام که معرفتی درجه اول است، باز می گردد. اما بحث از نفس معرفت های دینی و تنافی و تعارض آنها با یکدیگر (معرفت شناسی دینی) معرفت درجه دوم است.

خلاصه آن که معرفت شناسی مقید نفس معرفت های دینی را بررسی می کند و به ارزیابی آنها می پردازد. اما معرفت شناسی مطلق همه معرفت های بشری را در بر می گیرد.

تمایز میان دین و معرفت دینی

تمایز میان دین و معرفت دینی چیست؟ آیا دین همان معرفت دینی است؟

همسان انگاری دین با کتاب و سنت خالی از مسامحه نیست؛ زیرا آیات منسوخ، عمومات تخصیص یافته، یا اطلاقات مقید شده قرآنی عین دین نیست و شناختی از آن معرفت دینی نیست. همچنین در روایات نیز روایات جعلی و کاذب و احکام تقیه ای هست.

این سخن که دین حقیقت یا حقایقی است که در لوح محفوظ قرار دارد و بخشی از آن به ما رسیده است، معرفت دینی یعنی دانسته هایی صرفا در باره آن بخش که به ما رسیده است. چنین تلقی از دین در عرف متدینان وجود ندارد و ما نسبت به آنچه در لوح محفوظ است بالفعل تکلیفی نداریم. لذا تفکیک میان دین و معرفت دینی امری دشوار است.

حوزه ظنیات دین در بخش اعتقادی لازم الاتباع نیست.

«اسلام همان مجموعه هست ها و ارزش هاست»، «عقاید»، پایه ها و بنیان های دینند و «فروع» مثل نماز، ساختار و بدنه اصلی آن، این اصول و فروع بلکه شاخ و برگ های بسیاری از این درخت تناور، (مثل نماز ظهر) یقینی، ضروری و مسلم است. خصوصیات، ارکان، اجزاء و شرایط آن نیز یقینی، ضروری و مسلمند. لزوم تکرار تسبیحات اربعه، یا یک بار) ظنی و غیریقینی است لذا نمی توان یقینا به دین نسبت داد. پس حوزه ظنیات را نمی توان به دین نسبت داد.

دین و معرفت دینی یقینی-معرفت صادق و مطابق با واقع- ارتباط وثیقی با هم دارند. خلاصه آن که دین مجموعه ای از عقاید مطابق با واقع و احکام عملی و اخلاقی که در رسیدن انسان به کمال و سعادت حقیقی نقش دارند؛ اما معرفت دینی عبارت است از دانسته هایی در بخش های عقاید، احکام و اخلاق.

در تعریف دوم، آنچه خداوند بر پیامبر اکرم (ص) نازل فرموده و تبیین آن را بر عهده جانشینان خویش نهاده، دین است که کتاب و سنت فی الجمله آن را در بر دارد و آنچه در باره آن می دانیم خواه به یقین و خواه به ظن، معرفت دینی است. لذا معرفت دینی با مجموعه علوم اسلامی برابر شد.

برابر دانستن معرفت دینی با علوم اسلامی باز نیازمند توضیح است. منظور از علوم اسلامی چیست؟ آیا همه آراء و نظریات حتی نظریات منسوخ در علوم اسلامی، فتوای نادر یک فقیه یا نظریه باطل یک مفسر نیز معرفت دینی (علوم اسلامی) است؟ این تلقی به عنوان علم، اعم از درست و نادرست، حق و باطل، به عنوان علم در عرف عالمان پذیرفته نیست مگر صرف جعل اصطلاح باشد.

بر اساس تعریف دوم از که در مقام فرق میان دین و معرفت دینی ارائه شد، همه این امور حتی معرفت راجع به آسمان های هفتگانه، خواص میوه ها، حتی تاریخ انبیاء و امت های پیشین معرفتی دینی است.

ضمیمه

خلاصه این که برای دین دار بودن

  1. اعتقاد تفصیلی به آن سه محور بنیادین
  2. اعتقاد اجمالی به معاد جسمانی، لوح و قلم، و ...
  3. التزام عملی به احکام و قوانین و ارزش های اخلاقی.

و روشن شد که معرفت درجه اول: متعلق معرفت خود معرفت نیست، (خدا و معرفت اعتقادی در مثال اول؛ تاریخ در مثال دوم و طبیعت و تجربه در مثال سوم) تفاوت در نگرش در معرفت درجه اول، درونی است و در معرفت درجه دوم بیرونی. در حوزه های معرفتی نیز معرفت درجه اول، خاص است و در دومی عام و فراگیر.

رویکردهای گوناگون در معرفت شناسی

معرفت شناسی به مطلق و مقید تقسیم می شود. معرفت شناسی مطلق نیز اقسامی دارد به بیان دیگر رویکردهای گوناگونی در معرفت شناسی مطلق هست. با نظر به تاریخ فلسفه و معرفت شناسی از سه رویکرد یا سه نوع نگرش می توان نام برد:

  1. رویکرد کلاسیک
  2. رویکرد مدرن
  3. رویکرد معاصر

رویکرد کلاسیک در مغرب زمین نخست در تفکر یونانی و پس از آن در قرون وسطی[7] رواج داشت.

رویکرد مدرن با دکارت فرانسوی (1060- 1004هجری) و فلسفه جدید در اروپا آغاز شد و تا اواسط قرن بیستم در مغرب زمین مورد توجه بود.

دکارت استدلال مستقل فردی را در اندیشه مطرح می کند و الهیات را نه از جانب عالم الهی و بالا، که الهیات و اندیشه را از منظر فرد مطرح می کند. جمله معروف او که «من فکر می کنم پس هستم» نشانگر تفکر اومانیستی است. اگر چه دکارت باور به خدا داشت ولی با طرح «من» آغازی بر اومانیسم شد.

با تثبیت این تکفر دیگر قضا و قدری نیست، انسان به واسطه علومی از قبیل فیزیک، شیمی و ... در سرنوشت خود به ایفای نقش می پردازد. در پی آن  دانشمندان علوم طبیعی، حس گرایی و تجربه را توسعه دادند. با این حساب اعتقاد به روز قیامت و امثال آن خرافه است، اگر هم باشد راهش ایمان و اخلاق کانت است و علم و دین دو چیز متفاوت هستند.

رویکرد سوم، احتمالا با ادموند گتیه و پرسش وی در باره حقیقت معرفت و نقد تعریف رایج آن در نیمه دوم قرن بیستم شروع شده است. امروزه پس از تعریف معرفت به «باور صادق موجه» در باره جامعیت و ماهیت آن بحث می کنند، سپس ارکان آن یعنی باور، صادق و موجه را مورد بررسی قرار داده نظریه هایی در باب هر یک ارائه می دهند. در نهایت این بحث می شود که آیا می توان به چنین معرفتی دست یافت. در اینجا نزاع میان شکاکان و رقبای آنان در می گیرد.

معرفت شناسی کلاسیک و معرفت شناسی مدرن چندان تمایز عمده ای از یکدیگر ندارند، تفاوت آنها صرفا در روش بحث و نحوه نگرش است؛ یعنی در معرفت شناسی کلاسیک ابتدا وجود واقعیت مفروض گرفته می شود سپس در مورد چگونگی معرفت به آن واقعیت نظریه پردازی می شود. بر خلاف منکران علم (سوفیست ها) که علم به واقعیت بلکه اصل تحقق واقعیت را انکار می کنند. یا شکاکان که دست یابی به علم و معرفت یقینی را مورد تردید قرار می دهند. در معرفت شناسی مدرن انسان وانمود می کند که در همه چیز حتی در وجود خودش، تردید دارد، (شک دستوری) سپس بررسی می کند که به چه چیز می توان علم داشت. پس معرفت شناسی کلاسیک و معرفت شناسی مدرن در حقیقت دو روش یا دو گونه نگرش به مساله شک و یقین و به معرفت و خطاست. در معرفت شناسی مدرن در حقیقت شک را جدلا مفروض می گیرد و پا به پای شکاک پیش می رود (شک دستوری) سپس تلاش می کند که از گرداب شکاکیت رهایی یابد اما در معرفت شناسی کلاسیک تلاش بر این است که کاخ معرفت بر پایه های مستحکمی بنا گردد که قابل تزلزل نباشد.

شکاکیت کانتی و دکارتی؟ دانش های مرتبط با معرفت شناسی

برخی از این دانش ها عبارتند از:

1.   معرفت شناسی و علم شناسی فلسفی

معرفت شناسی به صورت مطلق و معرفت شناسی مقید معرفتی درجه دوم است اما علم شناسی فلسفی به عنوان بخشی از فلسفه (الهیات بالمعنی الاعم) شباهت بسیاری با معرفت شناسی دارد. در علم شناسی فلسفی، مباحث از سنخ وجودشناسانه است نه معرفت شناسانه یعنی در باره وجود علم و امور مربوط به وجود علم[8] بحث می شود نه علم از آن جهت که علم و معرفت است.از این رو علم شناسی فلسفی، برخلاف معرفت شناسی، علم درجه اول است.

2.   معرفت شناسی و روان شناسی فلسفی (علم النفس)

یکی از دانش های مرتبط با معرفت شناسی، روان شناسی فلسفی یا علم النفس است. در این شاخه از معارف، کیفیت دستیابی ذهن به مفاهیم و قضایایی که از آن مفاهیم تکّون می یابند، و انواع قوای ادراکی (نظیر عقل و حس) یا تحریکی نفس بررسی می شود. لذا این دانش معرفتی درجه اول است و متعلق آن نفس آدمی است.

معرفت شناسی معرفتی پیشینی

گزاره ها یا پیشینی یا پسینی اند. گزاره های پیشینی، گزاره هایی هستند که صدق و کذب آنها تنها از راه عقل مشخص می شود، بدون این که به حس یا تجربه ای نیاز داشته باشند، نظیر گزاره های هندسه، اما گزاره های پسینی، گزاره هایی اند که صدق و کذبشان از راه حس و تجربه معلوم می گردد، نظیر گزاره های علوم تجربی. گزاره های پیشینی بر خلاف نوع دوم، استثناناپذیرند یعنی یا در همه موارد صادق اند یا در همه موارد کاذبند.

با توجه به این مطلب، گزاره های دینی از کدام نوع است؟

بر اساس تعریف از دین، روشن شد که دین بخش های گوناگونی دارد:

  1. عقاید
  2. احکام
  3. اخلاق
  4. گزاره ها و معرفت های تاریخی، تجربی و مانند آنها نظیر داستان های انبیاء و امت های پیشین و حوادث کیهان شناسی، نظیر آسمان های هفت گانه، حرکت ستارگان و ...

در بخش گزاره های اعتقادی، آنها را با عقل می توان شناخت و معرفت هایی هستند که با روش فلسفی می توان آنها را اثبات کرد. در بنیادی ترین گزاره های اعتقادی دین می توان به یقین منطقی (یقین بالمعنی الاخص) دست یافت. زیرا ین دسته از گزاره ها پیشین هستند.

گزاره هایی در بخش عقاید نیز هست که گزاره های پسینی اند. مثلا: «حضرت محمد (ص) پیامبر خداست»، «او آخرین پیامبران است»، «وصی و جانشین بلافصل او علی ابن ابیطالب (ع) است» و ... این گزاره ها اگر نظری باشند، معیار صدق آنها، همچون معیار صدق گزاره های نظری پیشین، ارجاع آنها به گزاره های مبنا و پایه است. آشکار است گزاره هایی که می توانند مبنای گزاره های پیشین قرار گیرند، اولیات (بدیهیات اولیه) و وجدانیات هستند. اما گزاره هایی که می توانند مبنا و پایه گزاره های نظری پسین قرار گیرند، چه گزاره هایی هستند؟

گزاره های اخلاقی     

کلیات احکام اخلاقی نظیر حسن عدالت و قبح ظلم، گزاره هایی هستند که مدرک آنها عقل است، چه به صورت اخباری اظهار شوند و چه به صورت انشایی. و اگر شرع در باره آنها حکمی صادر کند، تاسیسی نیست.

اصول و احکام کلی اخلاق را می توان ازطریق براهین عقلی شناخت و اثبات کرد اما نه همه احکام اخلاقی را زیرا فروع و جزئیات اخلاق به دلیل پیچیدگی و کثرت متغیرها و عدم احاطه بر همه ابعاد آنها از طریق عقل قابل شناخت نیست و در این گونه موارد باید به وحی استناد کرد. پس اقامه برهان عقلی در احکام و گزاره های کلی اخلاقی ممکن است. منطق دانان این گونه قضایا را از مشهورات  دانسته، انها را مقدماتی تلقی کرده اند که در جدل مورد استفاده قرار می گیرد، به این دلیل است که این گونه گزاره ها دارای قیود ویژه ای هستند که معمولا در کلام ذکر نمی شوند و آن گاه که به صورت مطلق به کار می روند (مثل: «الصدق حسن») از مشهور ات هستند. اما اگر قیود آنها دقیقا لحاظ گردد و در کلام ذکر شود، این گونه گزاره ها نیز برهانی بوده و هم می توان آنها را مقدمه براهین دیگر قرار داد. (ر.ک: ابن سینا، الشفاء: البرهان، تحقیق ابوالعلا عفیفی، الماله الاولی، الفصل الرابع)

خلاصه آن که احکام کلی اخلاقی، گزاره ها و معرفت هایی پیشینی اند اما جزئیات و فروع اخلاقی از راه وحی یا الهام شناخته می شوند. از این روی با اعتبار ابزار مرجعیت، می توان به نحو پسین به این گونه گزاره ها و احکام اخلاقی معرفت یافت.

در احکام

احکام از نظر ابزار شناخت به سه دسته تقسیم می شوند:

  1. دسته ای از احکام را افزون بر وحی و الهام، از طریق عقل نیز می توان شناخت؛
  2. دسته ای از احکام را افزون بر وحی و الهام، از راه حواس نیز می توان شناخت؛
  3. دسته ای از احکام را تنها از طریق وحی و الهام، و نه از راه حواس با عقل، می توان شناخت.

گزاره ها و معرفت های دسته دوم و سوم پسین هستند. اما در بخش اول داوری نسبت به پسین یا پیشین بودنشان آسان نیست.

در پاسخ این سوال، تفکیک میان مستقلات عقلی و غیر مستقلات عقلی ضروری است. در  دسته ای از احکام و گزاره ها، اگر صرفا از مقدات عقلی محص استنتاج شوند، در این صورت پیشین بوده، اما اگر همه مقدماتی که از آنها استنتاج می شوند، عقل محض نباشد، در این صورت پسین هستند. در غیر مستقلات عقلی را به دلیل این که از مقدمات عقلی محض استنتاج نمی شود، بلکه در پاره ای از مقدمات وامدار شریعت اند، نمی توان پیشین تلقی کرد. گزاره های پیشین، اعم از نظری و بدیهی، صرفا از راه عقل و نه از راه ابزارهای دیگر، به دست می آیند و با ابزار عقل درک می گردند. البته شمار چنین احکامی از دین که مستقل عقلی باشند، بسیار کم است و شاید نمونه منحصر به فرد آن حسن عدل و قبح ظلم باشند. این حکم شرعی از قیاسی استنتاج شده است که مقدمات آن بدین شرح اند:

  1. عدل عقلا خوب است،
  2. هر چه عقلا خوب است شرعا نیز خوب است،
  3. عدالت شرعا خوب است.[9]

پس گزاره های پیشین نظری گزاره هایی هستند که عقل برای پذیرش و تصدیق مفاد آنها به ابزار دیگری جز خود نیاز ندارد و آنها از استدلال هایی استنتاج می شوند که هر دو مقدمه آنها پیشین و عقلی اند. اما گزاره های پسین نظری از استدلال هایی استنتاج می شوند که دست کم یکی ا

/ 0 نظر / 240 بازدید