مبانی معرفت دینی

مقدمه:

دنیای امروز دنیای پرسش‌ها و کاوش‌هاست. هرکس به اقتضای محیط و به فراخور دانش خویش به دنبال مجهولاتی در ذهن و دانسته‌های خود می‌پوید. گاه پاسخ پرسش‌ها را در سبد محسوسات می‌جوید و گاه در مجمر معقولات؛ اما دسته‌ای از پرسش‌هاست که بنیادی و اساسی‌اند و تا به شکلی پایه‌ای حل نشوند، نمی‌توان به دنبال مسائل دیگری رفت.

نمونه‌هایی از مسائل مبانی معرفت دینی

•         چیستی و تعریف معرفت

•         چیستی و تعریف علوم حضوری و حصولی

•         چیستی و تعریف دین،

•         کارکردهای دین،

•         تعارض علم و دین،

•         رابطه عقل و دین،

•         معیار های صدق و کذب

•         موانع شناخت،

•         منشأ دین،

•         پلورالیسم دینی و ...

تعریف:

واژه معرفت در لغت: به معنای اگاهی، شناخت و ادراک است

در معنای اصطلاح: معرفت شناسی دانشی است که در باب چیستی معرفت انسان، راههای دستیابی به آن، حقیقت صدق وکذب (ارزش شناخت) بحث می کند و در علوم اسلامی چون منطق، فلسفه، اصول و... کاربردهای زیادی دارد.

معرفت شناسی امروزه به صورت یک دانش مستقلی می باشد که تعاریف مختلفی برای آن ارائه شده است. این اصطلاح، در زبان انگلیسی دو ریشه دارد؛ نخست «Epistemology» و دوم «Theory of knowledge».

 واژه «Epistemology» از دو ریشه یونانی «Episteme » به معنی «علم و معرفت» (knowledge) و دیگری «Logos» به معنی «نظریه» (Theory) گرفته شده است که در مجموع به معنی «نظریه شناخت» به کار می‌رود.

 واژه دیگر «Theory of knowledge» که معادل عربی آن «نظریه المعرفه» است با وجود آن که از عمر آن بیش از یک قرن نمی‌گذرد ولی بیش از واژه نخست استعمال دارد.

«علم» به عنوان یک حقیقت وجودی، از دو حیث مورد بررسی واقع می­شود؛ نخست جنبه وجودی و هستی­شناختی آن که مربوط به خود علم بوده و به بحث از سنخیت علم و... می پردازد و هیچ ارتباطی با واقع ندارد و دوم جنبه حکایتگری علم و معرفت است که در این حالت ارتباط علم با واقع (واقع نمایی آن) و امکان رسیدن به واقعیت و مطابقت با آن و... مورد نظر است. بخش نخست بر عهده «هستی شناسی معرفت» و بخش بعدی- که محل بحث ماست- بر عهده «معرفت شناسی» می­باشد.

الف «معرفت شناسی» از دیدگاه معرفت شناسان اسلامی

 «معرفت» در حوزه معرفت شناسی اسلامی هر دو حیث مذکور را شامل می شود، یکی حیثیت «هستی شناختی» مثلا اینکه آیا علم از سنخ وجود است یا ماهیت؟ جوهر است یا عرض؟ کیف نفسانی است؟ و ... دیگری حیثت «حکایتگری» که در آن از امکان معرفت و ارکان آن و ارزش معرفت و مطابقت آن با واقع و... بحث به میان می آید؛ بنابراین مراد از معرفت شناسی علمی است که به بررسی رسیدن به مطلق علم و واقعیت و مطابقت آن و ... می پردازد.

ب «معرفت شناسی» از دیدگاه معرفت شناسان غربی

 «معرفت» در غرب فقط از حیث حکایت­گری اش بحث شده و جهت وجود شناختی آن مفروض گرفته شده است یعنی اینکه مثلا بر فرض وجود معرفت و امکان رسیدن به آن، با چه شرائطی می توان به آن دست یافت؟ بعبارت دیگر با چه شرائط و دلائلی می توان معرفت را توجیه کرد؟ (توجیه معرفت) بنا براین، تعریف هائی که از سوی معرفت شناسان غربی ارائه شده است ناظر به همین حیثیت حکایتگری است از جمله:

الف علم شناخت ابزار تفکر

ب شاخه‌ای از فلسفه که به ماهیت و حدود و پیش فرض­ها و مبانی معرفت می‌پردازند

جمعرفت شناسی به سراغ ماهیت معرفت و توجیه باور می­رود.

 د علم «توجیه باورها».

 در بین تعاریف فوق، تعریف آخر بیشتر از سایر تعاریف، مورد توجه معرفت شناسان غربی واقع شده است. در معرفت­شناسی به دنبال پاسخ به سؤالاتی هستیم که مجموع این سؤالات و پاسخ ها مسائل معرفت شناسی را تشکیل می دهند از قبیل اینکه:

آیا واقعیتی وجود دارد؟ برفرض وجود، آیا قابل دست یافتن است؟ بر فرض دستیابی، آیا این دستیابی قطعی و یقینی است؟ بر فرض دستیابی یقینی، ابزار آن چیست؟ آیا این معرفت یقینی، مطابق با واقع است؟ ملاک مطابقت و معنای صحیح آن چیست؟ هاملین، دیوید، تاریخ معرفت شناسی، ترجمه شاپور اعتماد، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ اول، 1374، ص 1.

نمونه هایی از معرفتهای یقینی:

- معرفت انسان به خود

- معرفت به قوای ادراکی خود مانند حواس، عقل، حافظه

- معرفت به احساسات و حالتهای نفسانی: بیم، امید، غم و محبت...

-معرفت به صور ذهنی خود

- معرفت به افعال جوانحی مانند اراده، تفکر، توجه و تصمیم...

رویکرد متفکران مسلمان در معرفت شناسی:

از منظر ایشان نه تنها دستیابی به معرفت امری ممکن است بلکه محقق است. لذا بر اساس این رویکرد وجود واقعیت و امکان معرفت دینی امری بدیهی است.

مشغله اصلی معرفت شناسی = کاوش درباره‌ی، معیار معرفت و ملاک ارزیابی گزاره ها

نمونه:

 موضوع کلام جدید نیز علی رغم تغییر در برخی مسائل همان موضوع کلام قدیم است و تنها جنبه‌های انتقادی کلام جدید بیش از کلام سنتی است؛ اما اولاً: این امر سبب تفاوت دو علم نیست و ثانیاً: این ویژگی نیز عمومیت ندارد و تنها در جوامع غیر دینی و یا دارای گرایش‌های دینی ضعیف نمودار شده است.

 به طور کلی کلام جدید و کلام قدیم هر دو یک علم است که در سیر تکامل یا تغییرات طبیعی و تاریخی خود دارای مسائل و ابزار و اهداف جدیدی نیز شده است. در این میان نوع گزاره ها و نحوه‌ی برخورد با آنها همه از وظایف معرفت شناسی دینی است.

حقیقت صدق و معیار آن

 بدون تردید در علوم بشری با مجموعه‌ای از قضایا مواجه هستیم. برای هر پژوهشگر و اندیشمندی جای این پرسش است که؛ با چه میزانی در مورد گزاره‌های آن داوری کند و با چه ابزاری آنها را بشناسد و بر چه اساسی معیار صدق و کذب آن‌ها را تشخیص دهد؟

 در این میان، معرفت‌شناسی، علمی است که به این گونه مباحث اساسی بشر می‌پردازد و درباره هریک از آنها بحث، کاوش، گفت‌وگو می‌کند. امروزه بحث از معرفت‌شناسی به‌ویژه در حوزه دینی فراگیر شده، در سطح عموم نیز مطرح می‌گردد. جای آن دارد که اندیشمندان و فرهیختگان به ساده و روان کردن آنها همت گمارند و تلاش کنند.

ارتباط معرفت شناسی با علوم همگن

دانش های همگن با معرفت شناسی، دانش هایی هستند که به لحاظ روش، مسائل، ساختار و ...با معرفت شناسی رابطه نزدیکی دارند مثلا علم شناسی فلسفی، روانشناسی فلسفی، فلسفه علوم، فلسفه ذهن، منطق، جامعه شناسی معرفت ، روانشناسی معرفت و... . این علوم با وجود شباهت و رابطه نزدیک با معرفت شناسی ولی باز متمایز ازآن هستند. در اینجا به بررسی سه علم همگن با معرفت شناسی می پردازیم.

الف معرفت شناسی و منطق

  برای پی بردن به ارتباط بین دو علم مذکور ابتدا باید تعریفی از هر دو ارائه داد:

حکماء اسلامی منطق را بدین صورت تعریف کرده اندکه علمی است آلی که قوانین عام اندیشه را بیان می کند تا بوسیله این قواعد کلی،  فکر از خطا مصون بماند، به عبارت دیگر وظیفه اصلی منطق ارائه روشی برای صحیح اندیشیدن و تصحیح تفکر است اما مراد از معرفت شناسی (همانطوری که گذشت) علم «توجیه باورها» است که وظیفه اصلی آن بحث درباره باور، توجیه، اعتبار معرفت و منشاء و انواع آن و  بررسی مسائلی از جمله اینکه آیا واقعیتی هست یا نه؟ بر فرض وجود واقعیت، آیا می توان  به آن دست یافت؟ و... می باشد؛ بنابراین از آنجا که فکر در دو ساحت «ماده و صورت» جاری است مصونیت از خطا در این دو حوزه هم به عهده دو علم مستقل می باشدکه جلوگیری از خطا در ساحت ماده بر عهده «معرفت شناسی» و در ساحت صورت بر عهده «منطق صوری» می باشد،

  در حقیقت اساس منطق بر این استوار است که واقعیتی وجود دارد و شناخت آن ممکن است و همین اهتمام به مسأله شناخت، باعث فراهم شدن زمینه های لام برای تدوین علم منطق شد.

ب معرفت شناسی و فلسفه

  معرفت شناسی یکی از شاخه های مهم  فلسفه است [البته در معرفت شناسی معاصر غرب، اکثر مباحث معرفت شناسی بر مباحث فلسفی منطبق است.] که مقدم بر دیگر شاخه های آن می باشد زیرا سایر شاخه های فلسفه در صدد کسب معرفت هستند در حالی که باید قبلا به این سؤال پاسخ داده شود که آیا معرفت دست یافتنی است؟ و اگر دست یافتنی است تحت چه شرائطی می شود به آن رسید (توجیه باور)؟ و ... . پس همان طوری که همه علوم نهایتا به معرفت شناسی می رسند فلسفه هم در مبانی و طرح مسائل و ... نیازمند معرفت- شناسی می باشد.

  یکی دیگر از مباحث مربوط به این حوزه، مباحث «فلسفه معرفت» است که  شامل دو بخش می­باشد: هستی­شناسی معرفت و معرفت­شناسی. در بخش نخست به بررسی وجود شناختی «معرفت» پرداخته می­شود که یک نوع نگاهی فلسفی به معرفت­شناسی می­باشد و شامل مباحثی از این قبیل است: آیا علم، امری وجودی است یا ماهوی؟ جوهر است یا عرض؟ ملاک تقسیم علم چیست؟ اقسام علم کدامند؟ ارتباط علم و عالم و معلوم چگونه است؟ و... اما در بخش بعدی، مسائلی از قبیل امکان معرفت، مطابقت آن با واقع، منابع معرفت و ... مورد بررسی واقع می­شوند که همان حیثیت معرفت شناختی «معرفت» است. البته ناگفته نماند که در گذشته بدلیل عدم تفکیک و مرزبندی بین دو علم فلسفه و معرفت شناسی، همه مباحث فوق تحت مباحث فلسفی مطرح بود. 

بنابراین دو علم معرفت شناسی و فلسفه ذهن، هر چند که به لحاظ مبانی دارای اختلاف اند ولی با هم در تعامل می­باشند؛ به عبارت دیگر «فلسفه ذهن» با پیش فرض وجود واقعیت و امکان علم به آن و مطابقت علم با واقع،  به سراغ ادراک ذهن و شبیه سازی آن می رود. پس همه مواردی که ذکر شد نزد فلاسفه ذهن مفروض الصدق بوده و از این جهت، فلسفه ذهن نیازمند معرفت شناسی می­باشد.

ج معرفت شناسی و فلسفه ذهن

 فلسفه ذهن علمی است که حدود چند دهه اخیر رشد و نمو پیدا کرده و تئوری قائلین به آن این است که می­توان دستگاهی (مثل کامپیوتر) اختراع کرد که هر آنچه از ذهن و مغز یک انسان انتظار می رود از آن کامپیوتر هم انتظار داشت، یعنی همانطوری که مغز انسان در اثر یک سری فعل و انفعالات مادی و عصبی قادر به ادراک یک شیء می شود، همین طور با دادن یک سری اطلاعات اولیه (درونداد= محرک) به کامپیوتر و پردازش بر روی آنها هم می­توان به یک سری اطلاعات و خروجی­های جدیدی (برونداد=پاسخ) دست یافت که دانشمندان این علم از کامپیوتر مطابق با مغز انسان، تعبیر  به «هوش مصنوعی»  می­آورند (نا گفته نماند که این مطلب در فلسفه اسلامی مورد نقد واقع شده است؛ چرا که طبق نظر فلاسفه اسلامی، ادراک توسط «نفس» صورت می­پذیرد نه مغز و همه فعل و انفعالات عصبی و مغزی به عنوان معدات و زمینه ساز ادراک نفس می­باشند.) در حقیقت فلسفه ذهن بدنبال عملی کردن تئوری فوق می باشد.

 اقسام شناخت وگونه های معرفت شناسی

اگر معرفت، از آن جهت که معرفت است (معرفت مطلق) موضوع این علم قرار گیرد و احکام آن مورد بررسی واقع شود در این صورت «معرفت شناسی عام» (معرفت شناسی مطلق) پدید می‌آید ولی اگر معرفت از جهت اینکه ویژگی و متعلق خاصی دارد، مورد بررسی قرار گیرد (معرفت مضاف) در این صورت از آن تعبیر به «معرفت شناسی خاص» (معرفت شناسی مضاف) می‌شود نظیر معرفت شناسی دینی، معرفت شناسی اجتماعی، معرفت شناسی عرفانی، معرفت شناسی اخلاقی و ... .

 مراد از «معرفت شناسی» در این مقام، معنی «عام» آن می‌باشد و اهدافی که برای این علم ترسیم شده است، ارائه طریقی برای رسیدن به یقین و معرفت بوده و غایت دیگر آن، پاسخ دادن به سؤالات اساسی انسان هاست از جمله اینکه مثلاً «آیا می‌شود به شناخت واقعیت رسید؟» «از کجا بدانیم که معلومات ما مطابق با واقع هستند؟» و ... روش رسیدن به این غایات، «تعقلی - منطقی» است؛ چرا که شخص معرفت شناس با معرفت، مواجهه تعقلی دارد. 

بعضی از شناختها و ادراکات بهیچ­وجه قابل شک و تردید نیست و حتّی دلیلی که شک‌گرایان برای توجیه نظریه‌ی انحرافی خودشان مبنی بر انکار مطلق علم، بیان کرده بودند متضمّن و مستلزم چنین علمی است. از سوی دیگر می‌دانیم که همه‌ی شناختها و اعتقادات ما هم درست و مطابق با واقع نیست و حتّی در بسیاری از موارد، خودمان به خطا بودن بعضی از آنها پی می‌بریم... با توجّه به این دو مطلب طبعاً چنین سؤالی پیش می‌آید که چه فرق اساسی بین انواع ادراکات انسان، وجود دارد به طوری که بعضی از آنها خطا ناپذیر و غیر قابل تشکیک هستند و بعضی خطا بردار و قابل شک و تردید؟ و چگونه باید این دو نوع را از یکدیگر تشخیص داد؟

دکارت- از فلاسفه عقلگرا - برای مبارزه با شک گرایی، در مقام پی‌ریزی فلسفه‌ی تزلزل ناپذیری برآمد و سنگ بنای آنرا شک ناپذیری خود شک، قرار داد و حتّی وجود «منِ» شک کننده و اندیشنده را نیز متفرّع بر آن ساخت. سپس ملاک شک‌ناپذیری آنرا «وضوح و تمایز» معرّفی کرد و آنرا معیاری برای باز شناسی اندیشه‌های درست از نادرست، قرار داد و در صدد بر آمد که روش ریاضی را در فلسفه بکار گیرد و در واقع، منطق جدیدی را ارائه دهد.

 در این باره باید اذعان داشت که: آغاز کردن از شک به عنوان نقطه‌ی شروعی برای جدال با شک‌گرایان، موجّه است، ولی اگر کسی گمان کند که وجود هیچ چیزی به این اندازه روشن و یقینی نیست و حتّی وجودِ خود شک کننده هم می‌بایست از راه وجود شک، معلوم شود صحیح نیست بلکه وجود «من» آگاه و اندیشنده دست کم به اندازه‌ی وجود شک که یکی از حالات او می‌باشد روشن و غیر قابل تردید است. در اسلام از علم به نور، دلیل، حجت، معرفت، ادراک حقیقت و شعور تعبیر شده است. (زاهدی،1385) مفهوم علم یکی از روشن ترین و بدیهی ترین مفاهیم است و نه تنها نیازمند تعریف نیست که اساسا تعریف آن امکان ندارد؛ زیرا مفهوم واضح تری از آن وجود ندارد که معرّف آن واقع شود. صدرالمتالهین نیز تصریح کرده است: آگاهی انسان از مفهوم «علم»، وجدانی و حضوری است که هر موجود زنده ای از همان ابتدا، بدون هیچ گونه ابهام و اشتباهی آن را درمی یابد.

نخستین تقسیمی که می‌توان برای علم و شناخت در نظر گرفت این است که علم یا بدون واسطه به ذات معلوم، تعلّق می‌گیرد و وجود واقعی و عینی معلوم برای عالم و شخص درک کننده، منکشف می‌گردد و یا وجود خارجی آن، مورد شهود و آگاهی عالم، قرار نمی‌گیرد بلکه شخص از راه چیزی که نمایانگر معلوم می‌باشد و اصطلاحاً صورت یا مفهوم ذهنی نامیده می‌شود از آن آگاه می‌گردد. قسم اول را «علم حضوری» و قسم دوم را «علم حصولی» می‌نامیم. تقسیم علم به این دو قسم، یک تقسیم عقلی و تقسیمی که از فیلسوفان مسلمان آغاز و اخیراً از ناحیه معرفت شناسان مغرب زمین نیز بدان توجّه شد، یکی تقسیم حصری است و دائر بین نفی و اثبات است:

علم حضوری

علم و آگاهی هر کسی از خودش به عنوان یک موجود درک کننده، علمی است غیر قابل انکار و حتّی سوفیستهایی که مقیاس هر چیزی را انسان دانسته‌اند وجود خود انسان را انکار نکرده‌اند و منکر آگاهی وی از خودش نشده‌اند.

در علم حضوری واسطه دخالت ندارد، نه صورت خود را میان عالم و معلوم می‌افکند و نه عالم با دستگاه و نیروی خاصی به سراغ معلوم می‌رود. اگر در علم حضوری واسطه‌ای دخالت ندارد و ارتباط عالم و معلوم مستقیم و به صورت مواجهة رو در رو است و اگر در علم حضوری ماهیت و مفهوم نقشی ندارند، پس می‌توان نتیجه گرفت که وجود علمی معلوم همان وجود عینی اوست؛ یعنی معلوم با تمام هستی خویش برای عالم ظاهر می‌شود.

منظور از این آگاهی، همان یافت بسیط و تجزیه ناپذیر است نه این قضیه که «من هستم» یا «خودم وجود دارم» که مرکب از چند مفهوم است. پس منظور از «علم به نفس» همان آگاهی شهودی بسیط و بی واسطه از روح خودمان است و این علم و آگاهی، ویژگی ذاتی آن می‌باشد؛ و در جای خودش ثابت شده که روح، مجرّد و غیر مادّی است و هر جوهر مجرّدی از خودش آگاه است و این مسائل، مربوط به هستی شناسی و روانشناسی فلسفی است و فعلاً جای بحث در باره‌ی آنها نیست.

نیز آگاهی ما از حالات روانی و احساسات و عواطف خودمان علمی است بی واسطه و حضوری. هنگامی که دچار «ترس» می‌شویم این حالت روانی را مستقیماً و بدون واسطه می‌یابیم نه اینکه به وسیله‌ی صورت یا مفهوم ذهنی آنرا بشناسیم. یا هنگامی که نسبت به کسی یا چیزی «محبّت» پیدا می‌کنیم این جذب و انجذاب درونی را در خودمان می‌یابیم، یا هنگامی که تصمیم بر کاری می‌گیریم از تصمیم و اراده‌ی خودمان بی واسطه آگاه هستیم؛ و معنی ندارد که کسی بترسد یا چیزی را دوست بدارد یا تصمیم بر کاری بگیرد ولی از ترس یا محبّت یا اراده‌ی خودش آگاه نباشد! و به همین دلیل است که وجود شک و گمان خودمان، قابل انکار نیست و هیچ کس نمی‌تواند ادّعا کند که از شک خودش، آگاه نیست و در وجود شکش هم شک دارد!

علم حضوری (شهودی) ویژگی های بسیاری دارد که آن را از علم حصولی متمایز می سازد. در میان انبوه ویژگی ها، تنها برخی از آنها، همچون خطاناپذیری، امری معرفت شناختی است، اما عمده آنها وجودشناختی اند. برای اینکه این ویژگی ها را تمییز دهیم و ویژگی های معرفت شناختی آنها را از وجودشناختی تفکیک کنیم. در سال 1638 «رنه دکارت» با اعلام اینکه منطق صوری قدیم دانشمندی را در انجام هیچ گونه کشفی یاری نکرده و سهمی در جنبش های فکری و علمی نداشته است، با اثر گرانبهایش «گفتار در روش» راههای نوینی را جهت تحقیق و روش درست راه بردن عقل و وصول به حقیقت نشان داد. دکارت ملاک روش را در تقسیم بندی علوم مطرح کرد. «روش» عبارت است از مجموع طرقی که برای کشف حقیقت یا اثبات آن به کار می رود. این روش ها عبارتند از:

الف روش حسی تجربی؛ دانش هایی که داوری 8 آنها با روش تجربی امکانپذیر است، دو دسته اند: 1. علوم تجربی طبیعی؛ مانند زیست شناسی، گیاه شناسی، جانورشناسی، فیزیک و شیمی 2. علوم تجربی انسانی؛ مانند روانشناسی تجربی، حامعه شناسی و اقتصاد.

ب روش عقلی استدلالی؛ که در علومی مثل فلسفه، منطق، ریاضیات، فلسفه اخلاق و … به کار می رود. این علوم به روش عقلی داوری می شوند.

ج روش نقلی تاریخی؛ چنانکه در علم تاریخ، رجال و جغرافیای تاریخی رد یا اثبات مطلب از طریق نقل امکانپذیر است.

د روش کشفی شهودی (علم حضوری)؛ که خاص شاخه های متعدد عرفان و بخشی از روان شناسی می شود.

ویژگی های علم حضوری (15 مورد)

با تأمّل در تعریف های «علم حضوری» و «علم حصولی» و جستجو در آثار حکمای مسلمان، می توان ویژگی ها یا تمایزهایی میان آنها یافت. در اینجا، نگاهی گذرا به اهمّ ویژگی های علم حضوری خواهیم داشت. پیش از هر چیز، لازم است خاطرنشان سازیم که ممکن است بتوان شماری از تمایزها یا ویژگی هایی را که ارائه می شود، به یک ویژگی ارجاع داد یا یک ویژگی را به چند ویژگی تحلیل کرد؛ اما این امر ـ یعنی تعداد و کمیت آنها ـ چندان اهمیتی ندارد، بلکه مهم توجه به اصل این تمایزها و ویژگی هاست.

1. متصف نشدن به صدق یا کذب

این تمایز یا ویژگی در آثار حکمای مسلمان تا گذشته ای بسیار دور قابل پی گیری است و می توان آن را تا عصر شیخ اشراق دنبال کرد. شیخ اشراق بدین ویژگی تصریح کرده و بدین سان میان علم حضوری و حصولی تمایز نهاده است:

سؤال: اذا علم مدرک ما شیئاً ان لم یحصل شیء فما ادرکه و ان حصل فلابدّ من المطابقة.

جواب: العلم الصوری یجب ان یکون کذا و امّا العلوم الاشراقیة المذکورة فاذا حصلت بعد ان لم تکن، فیحصل للمدرک شیء ما لم یکن و هو الاضافة الاشراقیة لاغیر و لایحتاج الی المطابقة.

علاوه بر شیخ اشراق، صدرالمتألّهین نیز بدین ویژگی تصریح کرده است.2 در هر صورت، یکی از مهم ترین تمایزها یا ویژگی های علم حضوری این است که قابل اتصاف به صدق و کذب یا مطابقت و عدم مطابقت با واقع نیست، در صورتی که علم حصولی بدان متصف می گردد؛ اما منشأ این تمایز چیست؟ چرا علم حضوری به صدق و کذب یا مطابقت و عدم مطابقت با واقع متصف نمی شود؟ پاسخ این مسئله را باید در ویژگی های دیگر جستجو کرد.

2. خطاناپذیری

علم شهودی یا حضوری خطاناپذیر است، در صورتی که علم حصولی چنین نیست و احتمال خطا در آن راه دارد. در مورد این ویژگی، می توان ادعا نمود: از عصر حکمایی که آموزه علم حضوری را ابداع نموده و تلویحاً یا تصریحاً به تمایز آن با علم حصولی توجه کرده اند، تاکنون در این باره اتفاق نظر وجود دارد که علم حضوری منهای تفسیرها و تعبیرهای آن، که خود نوعی علم حصولی است، خطاناپذیر است. کمتر مسئله فلسفی را می توان یافت که چنین مقبولیت همگانی داشته باشد، به گونه ای که حتی یک نفر از حکما در آن اظهار تردید یا مخالفت نکرده باشد.

از منظر معرفت شناسی، مهم ترین ویژگی علم حضوری یا شهودی «خطاناپذیری» آن است. منشأ این تمایز یا ویژگی چیست؟ چرا علم حضوری خطاناپذیر است و احتمال خطا در آن راه ندارد؟ با تأمّل در تعریف یا تعریف های علم حضوری، می توان راز خطاناپذیری علوم حضوری را گشود و به پاسخ این مسئله دست یافت. پاسخ به این مسئله، خود، ویژگی یا تمایز دیگری است که خواهد آمد.

راز خطا ناپذیری علم حضوری (استاد مصباح):

[در این حالت]... خود واقعیت عینی، مورد شهود قرار می‌گیرد به خلاف موارد علم حصولی که صورتها و مفاهیم ذهنی، نقش میانجی را ایفاء می‌کنند و ممکن است مطابقت کامل با اشیاء و اشخاص خارجی نداشته باشند.

به دیگر سخن: خطای در ادراک در صورتی قابل تصوّر است که بین شخص درک کننده و ذات درک شونده، واسطه‌ای در کار باشد و آگاهی به وسیله‌ی آن، تحقّق یابد. در چنین صورتی جای این سؤال هست که این صورت یا مفهومی که بین درک کننده و درک شونده، واسطه شده و نقش نمایانگری از درک شونده را ایفاء می‌کند آیا دقیقاً درک شونده را نشان می‌دهد و کاملاً با آن مطابقت دارد یا نه؟ و تا ثابت نشود که این صورت و مفهوم دقیقاً مطابق با ذات درک شونده هست یقین به صحّت ادراک، حاصل نمی‌شود. امّا در صورتی که شی‌ء یا شخص درک شونده با وجود عینی خودش و بدون هیچ واسطه‌ای نزد درک کننده، حاضر باشد و یا با آن، وحدت یا اتّحادی داشته باشد دیگر جای فرض خطا نیست؛ و نمی‌توان سؤال کرد که آیا علم با معلوم، مطابقت دارد یا نه؟ زیرا در این صورت، علم عین معلوم است. ضمناً معنای صحّت و حقیقت بودن و متقابلاً معنای خطا بودن ادراک، روشن شد. یعنی حقیقت، عبارتست از ادراکی که مطابق با واقع باشد و کاملاً آنرا منکشف سازد و خطا عبارتست از اعتقادی که مطابق با واقع نباشد.

3. فقدان واسطه

ویژگی دیگر علم حضوری این است که در این گونه معرفت، میان عالم و معلوم، مدرِک یا مدرَک واسطه ای همچون مفاهیم و صور ذهنی متحقق نیست، بلکه ذات معلوم در عالم حضور دارد. این ویژگی را به روشنی در برخی از تعریف های علم حضوری می توان یافت. دست کم در این تعریف، که علم حضوری ادراک بدون واسطه صور و مفاهیم ذهنی است، این ویژگی مشهود است. با تحقق این ویژگی یا تمایز علم حضوری، که امری وجودشناختی است، راز خطاناپذیری علوم حضوری، که ویژگی یا تمایزی معرفت شناختی است، آشکار می گردد. خطا در مورد ادراکی متصور است که میان عالم و معلوم یا مدرِک و مدرَک واسطه باشد. آنجا که واسطه ای نیست، بلکه نفس معلوم یا مدرَک نزد عالم یا مدرِک حاضر است، خطا ناممکن است. از باب نمونه، در آنجا که شیئی را با آینه مشاهده می کنیم، خطا متصور و امکان پذیر است؛ زیرا ممکن است آینه محدّب یا مقعّر باشد و در ارائه یک شیء آنچنان که هست، خطا کند؛ اما آنجا که ذات شیء را بدون واسطه ای همچون مفاهیم و صور ذهنی می یابیم، چگونه ممکن است خطا تحقق یابد؟

حاصل آنکه، سومین ویژگی علم حضوری این است که واسطه ندارد؛ زیرا در این گونه معرفت، معلوم در عالم یا مدرَک نزد مدرِک حضور دارد و عالمْ معلوم را بدون واسطه صور و مفاهیم ذهنی می یابد. از این روست که علم حضوری یا شهودی خطاناپذیر است. راز خطاناپذیر بودن علم حضوری، بدون واسطه بودن آن است.

4. عینیت علم و معلوم

در علم حضوری، واقعیت معلومْ عین واقعیت علم است؛ اما در علم حصولی چنین نیست، بلکه واقعیت معلوم در آن با واقعیت علم مغایر است؛ زیرا در علم حصولی، واقعیت علمْ مفهوم یا صورتی است که در ذهن ما موجود است و واقعیت معلومْ ذاتی است که بیرون از ذهن ما در خارج موجود است. در علم حضوری، علم ما همان واقعیت معلوم است که نزد ما حاضر است. اگر اکنون شاد یا غمگین هستیم، واقعیت معلوم نزد ما موجود است و ما با اتصال وجودی یا اتحاد با آن واقعیت، آن را می یابیم. از این رو، علم ما به شادی، ترس و اندوهْ همان وجود شادی، ترس و اندوه در ماست.

این ویژگی یا تمایز در ناحیه علم و از حیث ارتباط آن با معلوم است، نه در ناحیه عالم و معلوم. آیا می توان در ناحیه عالم و از حیث ارتباط آن با معلوم نیز میان علم حضوری و حصولی تمایز نهاد؟ پاسخ مثبت به این پرسش ما را به تمایز یا ویژگی دیگری رهنمون می گردد.

5. اتحاد عالم و معلوم یا اتصال وجودی میان آنها

در علم حضوری، معلوم در عالم حضور دارد. معنای این گفته آن است که در علم حضوری، عالم و معلوم با یکدیگر متحدند. به تعبیر دیگر، میان آنها اتصال وجودی حکم فرماست؛ تعبیری که در عبارت شیخ اشراق نیز آمده است: «العلم الحضوری الاتصالی الشهودی... .» اگر عالم با معلوم متحد نباشد و میان آنها اتصال وجودی تحقق نیابد، علم حضوری یا شهودی تحقق نخواهد یافت. بدین سان، برای تحقق علم حضوری، تحقق این گونه ارتباطْ شرط اساسی است. هر جا این ارتباط تحقق یابد، علم حضوری محقق می گردد. البته، در علم ذات به ذات، این ارتباط فراتر از اتحاد است. ارتباط و اتصال وجودی عالم و معلوم در علم ذات به ذات به نحو وحدت است. در این قسم علم حضوری، عالم در واقع، با معلوم یکی است. به لحاظ وجود خارجی عالم عین معلوم و معلوم عین عالم است و تمایز آنها از حیث اعتبار است.

ابن سینا به عینیت و وحدت عالم و معلوم در مورد علم ذات به ذات تصریح کرده است؛ آنجا که می گوید:

فالبری عن المادة ... هو معقول لذاته و لانّه عقل بذاته فهو معقول ذاته؛ فذاته عقل و عاقل و معقول، لا انّ هناک اشیاء متکثّرة ... فقد فهمت انّ نفس کون الشیء عاقلا و معقولا لایوجب ان یکون اثنین فی الذات و لا فی الاعتبار ایضاً. ابن سینا، الشفاء، الالهیات، (تهران، ناصر خسرو، 1363)، ص 357 ـ 358 و نیز ر. ک. مرتضی مطهّری، مجموعه آثار، ج 8، ص 312 ـ 315

خلاصه: چهارمین تمایز یا ویژگی علم حضوری، که امری وجودشناختی ـ و نه معرفت شناختی ـ است، آن است که معلوم با عالم متحد است و با آن اتصال وجودی دارد. این اتصال یا اتحاد، معنای گسترده ای دارد و علاوه بر اتحاد، که در آن به لحاظ واقع میان عالم و معلوم تغایر هست، شامل وحدت نیز می شود. بدین سان، هر جا واقعیت معلوم نزد عالم حاضر باشد، علم حضوری و شهودی تحقق می یابد. از این رو، معرفت حضوری عبارت ا

/ 0 نظر / 416 بازدید